چه تکانی؟! چه ریشتری؟! بارکالله به من! لازم به گفتن نیست و شما خوب میدانید؛ من پژوهشگرم. اخیرا به دعوت کتابخانۀ کالج سلطنتی کینگستون در آن کتابخانۀ عظیم مشغول مطالعه بودم که به سنگنوشتهای به خط میخی برخوردم. ابتدا گمان کردم شاید دربارۀ دستمزد کارگران سازندۀ تختجمشید است؛ اما همین که دقیق شدم -و میدانید که من خط میخی بلدم- دیدم نه! دربارۀ یک حادثۀ بزرگ تاریخی است؛ گفتن ندارد خط سانسکریت هم بلدم. ماجرا دربارۀ سفر یک گروه نمایشی به جشنوارۀ سالانۀ تئاتر دیونیزوس است. تعریف از خود نباشد؛ اما هیروگلیف هم بلدم، باور کنید از شادی در پوست نمیگنجیدم؛ پر درآوردم. پرسوجو کردم، شصتم خبردار شد «مارشال دومرگانِ» ملعون این کتیبه را در شوش یافته و چراغخاموش از مملکت خارج کرده است. حالا شاهدزد چه کسی بوده که به دزد اول زده و کتیبه را از چنگ فرانسویها درآورده؟! نمیدانم! باری کتیبه را تا صبح ترجمه كردم و خبر نداريد چه چیزی یافتم.
این کتیبه به فرمان اردشیر هخامنشی، معروف به اردشیر درازدست، نوشته شده كه داستان مرقوم در آن باور نکردنی است. ابتدا چند سطری از کتیبه را با ترجمۀ خودم، که داغ داغ است، برایتان مینویسم و بعد سراغ داستان میرویم.
«این منم/ اردشیر هخامنشی/ شاهِ شاهان/ شاهِ ایران و انیران/ شاهی که کَل تمام دشمنانش را خواباند/ شاهِ عمل و هنر و صنعت/ پس امر کردم تا گروهی بازیساز روانۀ یونان شوند
و در جشنوارۀ دیونیزوس شرکت کنند و پوز سونانیها و اسپارتیها و سیسیلیها و مقدونیها را بخوابانند. پس دبیر آن جشنواره فراخوان داد و ما را با کبکبه و دبدبه دعوت نمود. پس ما بر آن شرکت جُستیم...»
اصل ماجرا به زماني برميگردد كه يونانیها خراجگزار امپراطوری شدند، و پس از اين به هر نحوي، مترصد دلجویی و پاچهخواری از پادشاهان هخامنشی بودند. بنابراین دبیر جشنوارۀ دیونیزوس دعوتنامهای برای اردشیر هخامنشی میفرستد به این مضمون که لطف کنید و بر ما منت گذارید و جشنوارۀ ما را اعتبار ببخشيید و یک گروه تئاتر بفرستید تا در بخش اقوام بیگانه (بینالملل) شرکت كند؛ البته لازم به گفتن نیست که شما خودتان صاحبخانهاید. پس همراه نامه، یک مدرس تئاتر فرستادند تا امپراطور را توجیه و گروه نمایشی پیشنهادی را تربیت کند. باری کار گلچین بازیگران در موعد مقرر انجام شده و گروه اجرایی به انجام تمرینهاي فشرده مشغول میشود -قسمتی از کتیبه به علت شکستگی موجود نبود و آخرش هم ساییدگی داشت. من گمان میكنم در این تکه، دبیر جشنوارۀ دیونیزوس به اردشیر هخامنشی پیشنهاد تولید یک اثر مشترک داده است که گویا پادشاه هخامنشی آنها را قابل ندانسته و پیشنهادشان را نپذیرفته است- پس از تمرینهاي شبانهروزی، گروه اجرایی عازم یونان شده و در کمپ هنرمندان جشنواره مستقر میشود. در مراسم بدرقۀ گروه اجرایی که در حیاط پشتی کاخ صدستون برگزار کرده، اردشیر هخامنشی وعده داده است؛ اگر گروه ایرانی جایزۀ اول جشنواره را بگیرد، به هر بازیگر در شوش و بابل یک باب خانۀ دونبش هدیه میدهد. در ادامۀ این کتیبه اضافه شده، اجرای نمایش ایران در روز سوم جشنواره بوده و سه روز قبل از اجرا تمام بلیطها را پیشفروش كردهاند. مهمترین رقیب جشنوارهای ایران در آن سال اورپید بوده است با اجراي نمایش هلنا. باری! جشنواره برگزار میشود و روز اختتامیه گویا داوران شوونیسم و غرضورز در کمال ناباوری مخاطبان و حضار، تمام جوایز را به اورپید میدهند و پشيزي هم نصیب بازیگران ایرانی نمیشود. از گروه ایرانی، تنها به دليل اولین حضور، یک تقدیر خشک و خالی به عمل میآید که این حقخوری بزرگ تاریخی موجب ایجاد تنش بین گروه ایرانی و مسئولین جشنوارۀ دیونیزوس میگردد. اینطور که از نوشتههاي کتیبه برمیآید مسئول گروه ایران، ژوبیننامی بوده که با قهر، و به نشانۀ اعتراض آکروپلیس را ترک میکند . باری باقی گروه در پشت درهای سالن با بچههای گروه اورپید درگیر میشوند و از آنجا که گروه اورپید، با توجه به مزیت همراهی سي نفر از اعضای کُر، بسیار بیشتر از بچههای ایرانی بودند در مجادلهای نابرابر -حتی نابرابرتر از نبرد ترموپیل- گروه ایرانی را مضروب میسازند. گویا این امر خشم شدید شاهنشاهی ایران را برانگیخته و حتی شاه تهدید به حملۀ نظامی کرده و تمام روابط خود را با یونان به حالت تعلیق درآورده است. یونانیها از ترس، و برای آنکه شر قضیه را بخوابانند، تا پایان سلطنتت اردشیر هخامنشی از برگزاری جشنوارۀ دیونیزوس خودداری کردهاند. البته این نکته در کتیبه نیامده است و پر واضح است که کتیبه در زمان حیات اردشیر و به فرمان شخص او نگاشته شده است. باری! در بازگشت گروه ایرانی از یونان اردشیر خطاب به ايشان میگوید -عین جمله «و من به آنها گفتم ناراحت نباشید/ و از این پس وقت خود را صرف حجاری و حکاکی در کوهها کنید که هنر حجاری از هنر تئاتر بهتر است. حجاری میماند و تئاتر نمیماند. پس عجالتا بروید این کوه پشتی-اشاره به نقش رستم- یکی دو نقش نیمرخ از ما نقر کنید. پس آنان رفتند و چنین کردند.»
مسئلۀ دیگری که متاثر از این مجادله رخ داده، سوای دلزدگی ایرانیان باستان از تئاتر، اجبار یونانیان برای کاهش اعضای گروه کُر است -كه البته بعدها به غلط آن را جزو افتخارات سوفوکل گذاشتند- اینها استنتاج بنده از سنگنوشتۀ مذكور بود. عین سنگنوشته را برای شما در همین صفحه چاپ میکنم تا کسان دیگري هم كه میخی بلدند، بخوانند و بر نظرم صحه بگذارند.
بنده با این کشف و انتشار آن، نام خود را در کنار نویسندۀ کتاب «نمایش در ایران» یا حتی بالاتر از آن قرار داده و نورافکن پرقدرتی را بر عمق تاریخ کشورمان تاباندهام. باشد که مقبول افتد! خوشحال باشید که سابقۀ تئاتر در کشورتان به بالای دو هزار سال رسید و غمگین باشید که با چاچولبازی و حقخوری یونانیها این جرقه در نطفه خفه شد. من باز لای این کتیبهها میگردم و اگر مدرک دندانگیری یافتم جَلدی در همین صفحه گزارش میدهم؛ علیالحساب همين یکی را داشته باشید تا بعد...