www.FadjrTheaterFestival.com

چهارشنبه 10 شهریور 1389 - 13:41


یادداشت میلاد اکبرنژاد، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر
جشنوارة تئاتر فجر؛ قدم‌زدن و دريغ
نامِ جشنوارة تئاتر فجر مرا يادِ دو چيز مي‌اندازد؛ قدم‌زدن و دريغ. و جالب اين‌كه هر دو با هم سراغ‌اَم آمده‌اند. و جالب‌تر اين‌كه هردو در يك شب نطفه بسته‌اند؛ شبِ اختتاميه. و شايد حتی خيلي قبل‌تر از آن‌كه بتوانم به عنوانِ يك اجراكننده در اين جشنواره حضور داشته باشم اين دو با من هم‌راه بوده‌اند؛

چهارشنبه 10 شهریور 1389 - 13:41

از همان وقتي كه در روستايي در جنوبِ استانِ فارس يعني اشكنان كه در آن‌جا به دنيا آمده بودم و البته حالا برايِ خوداش شهري است و كذا و كذا، محروم از ديدارِ نمايش‌ها تنها به خبرها و گزارش‌ها و عكس‌ها و واگويه‌ها و مجله‌ها و روزنامه‌ها دل‌خوش مي‌كردم كه يعني مثلاً چه اتفاقِ شگرفي دارد در عرصة ته‌آترِ مملكت اتفاق مي‌افتد و من نه مي‌توانم ببينم و نه مي‌توانم عضوي از اين پيكره باشم تا روزي كه با همة دل‌خوري مادرم كه مي‌خواست پزشكي بشوم يا لااقل معلمي در همان اشكنان يا حتی طلبه‌ای كه به امورِ دينِ مردمان كار دارد نه فسق و فجورِ دنياشان، خبرم دادند كه بايد هنرهايِ زيبا ته‌آتر بخوانم و در سرمايِ زمستانِ 74 با همراهانِ دانش‌گاهي‌ام آش مي‌خورديم و نمايش‌هايِ فجر مي‌ديديم، تا برسد كه اولين طعمِ رد شدن‌هايِ متن‌هام را در فجر چشيدم (كه اين‌يك البته تا همين الان دست از سرام بر نداشته)، تا حضور اولين نمايش‌نامه‌ها و اجراهايم در اين فستيوال، همه و همه در يك‌شب با يك چيز اشتراك داشته‌اند؛ قدم زدن و دريغ.
ظاهراً يك‌بار فلوبر گفته است كه حقيقت پشتِ ميزم بر من آشكار مي‌شود، يا هم‌چنين چيزي... و نيچه معترض بود كه اين موجودِ تنبل چه مي‌گويد، حقيقت در قدم زدن و راه رفتن بر فيلسوف آشكار مي‌شود. راستش‌ را بخواهيد تا اين لحظه هرچه نشستيم و راه رفتيم حقيقتِ اين جشنواره بر ما معلوم و آشكاره نشد تا جايي كه عطايِ حقيقتش را به لقايِ خواهنده‌گانش بخشيديم و خواستيم كه از مصيبتِ اين قدم زدن و دريغ در امان بمانيم.
اما بعد؛ مگر اين ماجرايِ قدم زدن چيست كه اين همه آسمان و ريسمان به تارِ لاطايلات بافته مي‌شود؛ نه عزيزِ دلم خبري نيست. همان چيزي است كه گاهي سروقتِ ذهنِ شما را هم مي‌گيرد. مي‌گوييد نه! عرض مي‌كنم؛
فكر كن نمايشي را نوشته‌اي يا كارگرداني كرده‌اي و شبان‌روزانِ بسيار بر آن خونِ دل خورده‌اي و عرق نشانده‌اي و خيالِ صبر پخته‌اي و البته به گمانت اگر شاه‌كاري هم نشده دستِ كم ارزش‌هايي هم به عرصة بصر آورده‌اي و حالا بعدِ هفت‌خوان رستم و اسفنديار رويِ هم، در اين جشنواره‌ي معظم اجرايي داشته‌اي و چند بينندة خجولي را هم راضي كرده‌اي و حالا نوبت رسيده است به شبِ اختتاميه كه باد در غبغب و سپر در سينه و عصا در گلو و مشت در جيبِ كت شلوارِ تازه ابتياع‌كرده، منتظر مي‌ماني تا نامت را به سربلندي بخوانند كه مثلاً شده‌اي نمايش‌نويسِ برتر يا كارگردانِ مقدر. البته نمي‌داني چرا بايد به جايِ نشستن در سالنِ اصلي در بالكن بنشيني و بسياري از نام‌آشناياني كه چشمِ ديدنِ بعضي‌هاشان را هم نداري از بس كه به نظرِ تو دمده هستند و بي‌سواد و فسيل و از كار افتاده و تازه به دوران رسيده و ريزه و ميزه و از اين القاب، آن پايين بنشينند؟ پس تامل مي‌كني تا آخرين تشكرها هم از خادمانِ درگاهِ تالارِ وحدت بشود و نامِ تو خوانده نشود و با بغضي در گلو و اشكي حلقه‌شده در چشم و خشمي در سينه و فحشي زيرِ لب و مشتي در خيالِ چانه‌ي داوران و حسرتي در ذهن راه مي‌افتي و البته قبل از خروج گوش تيز مي‌كني كه كدام‌يك از هم‌پياله‌هاي‌اَت را مي‌بيني كه چون تو دماغِ غضب پخته‌اند و خامه‌يِ جنگ در سر مي‌پرورند كه چند دقيقه‌اي بارانِ طعنه و ناسزا بر نامِ داوران و دست‌اندركارن بباراني و موافقِ آن دسته از جماعت بشوي كه اگر جايزه‌اي مي‌بردي حاضر نبودي در لانگ‌شاتي باهاشان لوبيا گرم بخوري.
بعد مي‌ماند تنهايي و دست در جيب و قدم زدن، قدم زدن، قدم زدن، چشم باز مي‌كني مي‌بيني از پلِ كالج رفته‌اي پياده تا ميدانِ امام‌حسين و بعد بايد برگردي و تا برسي به فردوسي تا مسيرِ بعدي‌ات مشخص بشود، پنبه‌ي كلِ ته‌آترِ عالم را زده‌اي و البته جايزة پوليتزر را هم به كوريِ چشمِ بخيلان و بي‌سوادان و نااهلان ربوده‌اي و تازه يادت افتاده كه شام نخورده‌اي و تا بيايد شامت تمام بشود، به خودت وعده داده‌اي كه مهم نيست؛ فرض مي‌كنم اين بار هم حق با آنان است و من مستحقِ ‌اين جايزه نبوده‌ام و باز مي‌نشينم از اول شروع مي‌كنم و كارِ بهتري ارايه مي‌دهم و مي‌خوانم و مي‌نويسم و مبارزه مي‌كنم. و اصلاً هم تا فردا ديگر برايت مهم نيست كه جمعي از كساني كه شبيهِ ‌تو‌اند اعتراض‌شان را روزنامه‌اي كرده‌اند و همين باعث شده لااقل اجرايِ بهتري بگيرند و پول‌شان را زودتر بدهند و سالِ ديگر جايزه‌اي هم تا دهان‌شان بسته شود. نه تو كارِ خودت مي‌كني؛ آهسته و پيوسته. چون ته‌آتر ليگِ برتر نيست ظاهراً.
اما «دريغ‌اش» چه بود و در كجايِ بازي طنازي مي‌كرد. دريغ هميشه از اين‌جا ظاهر مي‌شود كه مي‌گويي چرا نبايد ايران جايزه‌اي در حد و اندازه‌هايِ بزرگ داشته باشد. حالا اگر نشد توني لااقل در اندازه‌هايِ همين سرزمين بدرخشد. اصلاً چرا بايد يك جمعِ كلي برايِ همة شاخه‌ها تعيينِ تكليف كند. فكر كن در يك‌بار ديدنِ يك نمايش هم بايد طرف كارگرداني ببيند هم طراحي هم بازي‌ها و هم نمايشنامه را بشنود. نه! خداوكيلي فكر كن نمايشنامه‌ها را در داوري مي‌شنويم نه مي‌خوانيم. اين هم از عجايبِ چندگانه‌ي جهان است كه فقط گويا در اين ملك به چشم مي‌خورد. البته دوستانِ فرنگ رفته (كه مي‌دانيد بحمدلله تعدادشان هم كم نيست و از بركتِ نفتِ عزيز و دوستِ شفيق و دلِ رقيق، بيشترِ اوقاتِ‌ عمر در سفر مي‌گذرانند و بلادِ غير مي‌پيمايند، بر منِ دهاتي خرده نگيرند كه در فلان كشور هم چنان است و چنين كه كمر راست مي‌كنم و هروله مي‌كنم كه كدام‌چيزمان به كدام چيزِ آن مملكت شبيه است كه اين باشد. پس بهتر است تا جنگي فرهنگي رخ ننموده سكوت را به كلمات هديه كنم و پيش از آن بگويم كه اين روزها ديگر اين قدم زدن و دريغ رخت بربسته از حدودِ پاهايم و ذهنم كه حتی تلاش مي‌كنم همان شبِ كذاييِ اختتاميه را نيز مگر به جبر، رها كنم به دوست‌دارانش و دريغِ اين رقابت‌هايِ منصفانه و عادلانه و عالمانه را هم بسپرم به دل‌سوزانش كه شيخِ ما گفت؛ ما خود اندر ميانه نيستيم. و حالا قدم‌زدن‌ها و دريغ‌هاي‌اَم را گذاشته‌ام برايِ كارهايي ديگر و حقايقي ديگر و نگارشي و رويايي ديگر كه اگر عمري باشد و خدايِ عالم رحمي آورد و لطفي فرمايد خواهم گفت و خواهم نمود. عجالتاً آرزو مي‌كنم تنورِ اجراها داغ بماند به آتشِ انصافِ و عدل و علم كه البته شما مي‌دانيد چه زمستاني شده است از قحطِ اين آتش. غارِ سكوت گشوده است و چشم با راهِ لب فروبستنِ كلماتم. يا علي!


کپی رایت © 2009 - 2010 ... کلیه حقوق ثبتی و معنوی این وب سایت متعلق به دبیرخانه جشنواره بین المللی تئاتر فجر می باشد.

طراحی و اجرای سایت : گروه وبساز >> WWW.WEBSAZIT.COM

Designed By Websaz.info